|
عشق تنها كار بي چراي عالم است ، چه ، آفرينش بدان پايان مي پذيرد .
|
گاهي با دويدن براي رسيدن به كسي ،
ديگر نفسي براي ماندن در كنار او باقي نخواهد ماند !
عمیق ترین درد زندگی
دل بستن به کسی است
که هرگز به تو تعلق ندارد . . .
با من امشب از رفتن نگو ، نه نگوووووووووو
از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سر گردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
( با من از رفتن نگو. . . )
همه کسانی که با تو می خندند
دوستان تو نیستند
ناپلئون
خدایا این دلتنگیهای ما را هیچ بارانی آرام نمی کند .
فکر کن !
اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت . . .
خستگیهامو بگیرین
غم چشمامو بگیرین
دردو از تنم بگیرین
بزارین برم از اینجا
بزارین برم از اینجا
جنگ من با تن تمومه
بردن و باختن تمومه
بزارین برم از اینجا
موندن و رفتن تمومه
نمیخامو و نمیتونم
به لبم رسیده جونم
نزارین اینجا بمونم
بزارین برم از اینجا
بزارین برم . . .
این شعر را مرحوم قیصر امین پور در سالگرد درگذشت دکتر شریعتی در خرداد ۱۳۶۹ سروده است. روحش شاد.
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
میــزی بـرای کـار
کاری برای تخــت
تختی برای خواب
خوابی برای جـان
جانـی بـرای مـرگ
مرگـــی بـرای یـاد
یـادی بـرای سنـگ
این بود زندگیــــــــــــ. . . ؟
(مرحوم حسین پناهی)
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همان که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
رنگ سال گذشته را دارد
همه ی لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن
من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید مژده ی تازه ی تو تکراری ست
یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی اضداد
حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم
هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم
دیدن دوستان تماشایی است
به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم
جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمده اند
چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز
من به باغ کمالشان کالم
چندی نیست شعر هایم را جز برای خود نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان ، لالم
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم
سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت
بنشین غمی نیست
حوّا ی من بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم
همدمی نیست
همواره چون من نه
فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر
اگر چه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
خدایـــا
تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم ،
تنهـــا
یکی از گریه های شیرین کودکی ام را پس بده
روحم آزرده مرا ، وسوسه بیهوده مکن
دگر این لحظه ، تن پاک من آلوده مکن
یاریم کن ، یاریم کن که رود از یادم ، غم دیرینه ی این خاطره ها
شوق پرواز، سراپای مرا می کشد تا پس این پنجره ها
پیش رویم بگشا پنجره ای ، تا از آن پنجره پرواز کنم
روحم از قید تن آسوده شود، هستی دیگری آغاز کنم
آسمون ابراتو بردار و برو
دیگه تنهام ، منو بگذارو برو
آسمون اخماتو وا کن آبی شو
آسمون آفتابی شو ، آفتابی شو
آسمون غرق به خون دل من
آسمون دشت جنون دل من
تک و تنها توی دنیای بزرگ
آسمون بی همزبونه دل من
آسمون مرده دیگه مهر و وفا
عزم ما پر شده از رنگ و ریا
نه محبت میشه پیدا ، نه صفا
آسمون قهر دیگه از ما خدا
آسمون کاشکی که میشد بپرم
تو دل آبیه تو خونه کنم
کاشکی می شد مثال ابرای تو
زار زار گریه ی مستونه کنم
دلم پرواز می خواهد،
دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد
دلم آواز می خواهد،
دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد
دلم بی رنگ و بی روح است
دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد!
[ دلم با تو فقط پرواز می خواهد]
اقتدار دل شکسته به اندوهی ست که سروده نمی شود
بهترین مترجم کسیست که سکوت را ترجمه کند . . .
آدمیزاد هر چه انسان تر می شود،
چشم به راه تر می شود.
این حقیقت زیبایی است که
همیشه می درخشد. . .
دکتر شریعتی
چـــه در دل مـــن ، چـــه در ســـــر تــــو
من از تــــو رســــیدم بــه بــــــاور تـــــــو
تو بودی و من ، به گریه نشستم برابر تو
به خاطر تو به گریه نشستم ، بگو چه کنم
با تو شوری در جان ، بی تو جانی ویران
از ایــــن زخـــــــم پنــــهان می میــــــــرم
نامت در من باران ، یادت در دل طوفان
با تـــو امشـــــب پایـــــان مـــــی گیــــرم
نه بی تو سکوت ، نه بی تو سخــــــــن
به یاد تـــو بـــودم ، به یـــــاد تــــو مـــــن
ببین غم تو رسیده به جان و دویده به تن
ببین غم تو رسیده به جانــم ، بگو چه کنم ؟

در قیر شب
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند ،
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد .
می کنم هر چه تلاش ،
او به من می خندد
دود می خیزد
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
سهراب سپهری
براي نبودنت گلايه نميکنم
چون تا نبودنت نباشد ...
لذت بودنت احساس نميشود
اما صد حیف که نبودنت همیشگی است
پس چگونه گلایه نکنم ؟
غریقی در طوفان تنها مانده است
آخرین فریادهای خسته اش را
که تو را می خواند ـ بشنو ، بشتاب ، او را دریاب
استاد شریعتی
می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی . . .
حمید ۴ بهمن ۱۳۸۹
صدها هزار نفر برای بارش باران دعا کردند ، غافل از این که
خدا در فکر کودکی است که
چکمه هایش سوراخ است .
حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد . . .
استاد شريعتي
دل من غمگین است
غصه ام سنگین است
گرچه بی هم نفسم
زندگی شیرین است
میل گل در من نیست
بال من خونین است
اشک غم باید ریخت
رسم دنیا این است
۱۷ آذر ۱۳۸۹
عاشق که می شوی
در هنگـامـه ی اشتیاق و التهاب و بیقراری،
دیــدار" یــار " ، سـرخ و زرد و گلگونـت می کند ؛
درست همانند رنگهای پاییـز . ...
می دانی ! پـایـیــز نیز بـهـاری است که عـاشـق شده است
برای کشتن یک پرنده نیازی به تیر و چاقو نیست...
بال هایش را که بچینی خاطره ی پرواز روزی صدبار او را خواهد کشت...
روز هاست که بال هایم را از دست داده ام...
پيش از منو تو بسيار ، بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را ، زين گونه يادگاران
وين نغمه ي محبت ، بعد از منو تو ماند
تا در زمانه باقيست ، آواز باد وباران

آمد اما در نگاهش ، آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را ، مستي رؤيا نبود
نقش عشق و آروز ، از چهره ي دل شسته بود
عكس شيدايي ، در آن آيينه ي سيما نبود
لب همان لب بود ، اما بوسه اش گرمي نداشت
دل همان دل بود اما ، مست و بي پروا نبود
در دل بيدار خود ، جز دين رسوايي نداشت
گرچه روزي همنشين ، جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او ، غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را ، نشان از آتش سودا نبود
ديدم آن چشم درخشان را ، ولي در اين صدف
گوهر اشكي كه من مي خواستم ، پيدا نبود
در لب لرزان من ، فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من ، تنها نبود
جز منو او ديگري هم بود ، اما اي دريغ
آگه از درد دلم ، زان عشق جان فرسا نبود
اگر همه سکه داشتند ، دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثارش کند...
شریعتی
آدم وقتی فقیر می شود خوبیهایش هم حقیر می شوند اما کسی که زر دارد یا زور دارد عیبهایش هم هنر دیده می شوند و چرندیاتش هم حرف حسابی بحساب می آیند.
دکتر علی شریعتی
هرگاه كسي از روي نياز به سويت آمد
نازت را با نيازش معامله نكن
كه خود روزي سخت نيازمند شوي
دكتر شريعتي